Video Thumbnail
Inside Book Thumbnail 1
Inside Book Thumbnail 1

لبخند زیتون

زینب، دخترکی با چشم‌های کنجکاو و دست‌هایی که همیشه رنگیِ مداد شمعی بود، کنار پنجره اتاقش در تهران نشسته بود. او عاشق کشیدنِ قهرمان‌ها بود. یک روز، بابا با پاکتی کاهی‌رنگ وارد شد. روی آن تمبری با عکسِ کوه‌های سبزِ لبنان بود. نامه از طرف «فاطمه» بود؛ دختری از جنوب لبنان. فاطمه نوشته بود: «زینب عزیز، اینجا در روستای ما درخت‌های زیتون خیلی پیر هستند، اما هنوز میوه می‌دهند. پدرم می‌گوید ما مثل دانه‌های یک تسبیح به هم وصلیم؛ حتی اگر بینمان کوه‌ها و دریاها باشند.» زینب نامه را بو کرد؛ بوی باران و برگ‌های تازه می‌داد.

  • سن: 0-4
  • نمایش
  • آموزش
  • بارگزاری تصویر
120000
سفارشی سازی برای Female
مدت 0-4
ژانر Female
ژانر
سال تولید 1404
پست standard، expres