Video Thumbnail
Inside Book Thumbnail 1
Inside Book Thumbnail 1
Inside Book Thumbnail 1

داستان حسین و گنبد طلایی باباعلی

بعد از روزها سفر و پیاده‌روی، بالاخره حسین و خانواده‌اش به شهر نجف رسیدند. خورشید داشت کم‌کم غروب می‌کرد و آسمان به رنگ نارنجی و بنفش درآمده بود. حسین خیلی خسته بود؛ پاهای کوچکش انگار وزنه به آن‌ها وصل شده بود و کوله‌پشتی‌اش سنگین‌تر از همیشه به نظر می‌رسید. او لنگ‌لنگان راه می‌رفت و با هر قدم، آرزو می‌کرد کاش زودتر به جایی برای استراحت برسند.

  • سن: 0-4
  • نمایش
  • آموزش
  • بارگزاری تصویر
120000
سفارشی سازی برای Male
مدت 0-4
ژانر Male
ژانر
سال تولید 1404
پست standard، expres