امانت و میراث
سالها بود که خانهی ما امنترین جای دنیا بود. خورشید هر صبح، پیش از آنکه به تپههای شنی بتابد، به شاخههای بلند «سرو ابرکوه» سلام میکرد. پدربزرگ با نجوای تسبیحش کنار حوض مینشست و من، میانِ باغچهای که همیشه بویِ نمِ خاک میداد، بیخیال از تمامِ دنیا میدویدم.
- سن: 0-4
- نمایش
- آموزش
- بارگزاری تصویر
120000